اعتراف

بیاوآسمان ابری دلم راصاف کن

بیاواشکهای پشیمانی قلبم راازدلم پاک کن

میترسم تابیایی

دلم اززیادی رطوبت چشمانم زنگارببندد

وهمچون سیب کرم خورده،

فقط چهره بیاراید

وازدرون تهی ازتوشود

میترسم دیوانه شوم

نه ازترس آبرو

ازترس دیدن دوباره تو

ونشناختنت!!!

آیامیدانی همیشه سیل آساترین بارانها

ازسیاه ترین ابرهاست؟

ومیدانی که ابری سیاه برلحظاتم سایه فکنده؟

برگرد...

گرمیروی بشکن مرا وبعدبرو

تاعبرت شود روزگارمن برای تو

برای توکه ازدیوار دلم پرکشیدی

بیاببین که ویرانه ای ازمن نمانده

همچون شب زدگان،

شبهایم خالی ازحضورتوست

امشب بیاتا کمی آرام گیرم

وازهمه ببرم وبخواب روم...